مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 دی 1386

مدتها  است که   قصد  دارم  با آوردن مطالبی طنز گونه  وبلاگ را از این حالت یکنواختی خارج نمایم و چون همیشه سعی کرده ام در مطالب یک اصل مشترک  ارتباط موضوعی مطالب با نراق را حفظ کنم این کار بسیار سخت بود تا اینکه مدتی پیش در مطالعه کتاب خزائن ملا احمد نراقی به بخش جالبی برخوردم و به نظرم آمد که نقل مطالب و حکایت های ایشان این هدف را تامین می نماید.  

 برای خودم بسیار جالب بود که چگونه عالمی به این بزرگواری جهت  رعایت حال مخاطب خود و خارج شدن مطالب کتاب از سنگینی سعی می کند در قالب شوخی و مثال های جالب خواننده را ترغیب به خواندن متن و تدبیر در آنها  نماید. درادامه تعدادی از مطالب  ذکر شده ایشان در کتاب خزائن حضورتان تقدیم می گردد  .

- مرحوم نراقی در صفحه 325 کتاب خزائن خود می آورد روزی پیامبر (ص ) و حضرت علی ( ع) در کنار هم نشسته بودند و خرما می خوردند . پیامبر هر خرمایی را که می خورد پنهانی دانه آن را نزد حضرت علی (ع) می گذاشت تا اینکه خرما ها تمام شد . بعد پیامبر (ص) گفت هر کس که دانه نزد او بسیار است او بسیار پر خر  است . حضرت علی هم سریع جواب داد که هرکه خرما را با دانه خورده پر خر  تر است . در این موقع پیامبر تبسم فرمودند و دستور دادند که هزار درهم به آن حضرت انعام دادند .

- روایت است که روزی مردی از صحابه که قدی بلند داشت وارد مسجد شد و به قصد شوخی کفش  حضرت امیر را بر طاق بلندی نهاد ودر پای ستونی مشغول نماز شد  . حضرت چون از نماز فارغ گشت و این جریان را دید  منتظر ماند تا او به تشهد رفت، پس ستون مسجد را بلند کرد و گوشه عبای او را زیر ستون نهاد . دست مبارک را دراز کرد و نعلین خود برداشت و قصد رفتن کرد  آن مرد وقتی این حالت را دید به التماس افتاد و به دامن آن حضرت متوسل شد تا ایشان  ستون را دوباره بلند کرد و عبای خود را خارج نمود .

- مرحوم فاضل در صفحه 326 کتاب خود این  داستان را نقل می کند که : نعمان بن عمر و انصاری از صحابه شوخ طبع بود روزی به مسجد آمد و پیر مرد کوری را دید که ازا و درخواست نمود تا او را به جایی خلوت برای رفع حاجت ببرد . نعمان هم دست او را گرفت و بعد از چند بار دور زدن مسجد او را به وسط صحن برد و به او گفت همینجا قضای حاجت کن . پیر مرد هم که از همه جا بیخبر بود روبروی مردم کشف عورت کرد  و مردم هم می خندیدند تا اینگه او متوجه شد که چه کلاهی بر سرش رفته است . پیر مرد کور گفت اگر نعمان را بیابم با این عصای خود  چنان ضربه ای به او خواهم زد که تابحال نخورد باشد . روزی دیگر نعمان آمد و به گونه ای که پیر مرد نابینا او را نشنا سد زیر گوش او گفت نعمان در محراب به نماز مشغول است برو و ضربه خود را که گفته بودی بزن که الان وقت آن است  . دست پیر مرد را گرفت و به نزدیک محراب آورد عثمان بن عفان در  محراب در حال نماز بود. پیر مرد کور چنان ضربه ای بر سر عثمان زد که سر او بشکست و نعمان فرار کرد . نزدیکان پیر مرد به نزد عثمان رفته و برای او طلب بخشش کردند تا او خلاص شد .

-- عربی در زمان مجامعت با زن اجنبیه نشست و چون اراده جماع کرد به فکر معاد افتاد و برخواست ، زن گفت کجا روی ؟ مرد عرب گفت هر که بهشتی را که عرض آن مابین آسمان و زمین است به مقدار عرض چهار انگشت ...... بفروشد در علم مساحت احمق است .

اینها بود قسمتی از مطالب طنز آمیز فاضل نراقی در کتاب خزائن مطالب جالبتری هم بود که من صلاح ندیدم در اینجا آنها را بیاورم اگر علاقه دارید خودتان مراجعه نمائید .